خانه » قمری » ذیقعده » امام جواد ع دریای فضائل
امام جواد ع دریای فضائل

امام جواد ع دریای فضائل

ريان بن شبيب گويد: هنگامى كه مأمون اراده كرد دخترش را به حضرت جواد عليه السّلام بدهد، گروهى از بنى عباس با اين امر مخالفت كردند و به مأمون گفتند: شما را به خداوند سوگند ميدهيم كه از اين تصميم منصرف شويد و دخترتان را به ابن الرضا تزويج نكنيد، زيرا ما ميترسيم امور خلافت و سلطنت از خانواده ما بيرون شود و عزت و شوكتى را كه خداوند به ما داده است از دست ما برود و ما از عملى كه با پدر وى انجام دادى در خوف بوديم تا آنگاه كه خداوند امر او را از ما كفايت كرد.

مأمون گفت: به خداوند سوگند من از اينكه رضا را به ولايت عهدى برگزيدم هيچ گونه پشيمانى نداشتم، من ابتداء او را تكليف كردم كه بار خلافت را بدوش گيرد و مرا راحت سازد و ليكن وى از قبول خلافت امتناع كرد، و خداوند هم تقديرات خود را جارى نمود، و اما در مورد ابو جعفر بايد بشما گوشزد كنم كه من وى را در فضل و شرف بر همگان ترجيح ميدهم و او را با اينكه كوچك است بسيار بزرگ ميشمارم و از هوش‏ و فراست و علم و دانش وى در شگفت هستم.

مخالفين گفتند: وى كودك است و معرفت ندارد، اكنون اندكى بگذاريد تا درس بخواند و مسائل دين را ياد بگيرد پس از اين تصميم خود را به مرحله عمل برسان مأمون گفت: واى بر شما من اين جوان را بهتر ميشناسم، و اين خانواده علم و كمال و فضلشان از خداوند است و از الهام پروردگار استفاده انوار علوم ميكنند، پدران وى همواره در علم دين و احكام قرآن از مردم مستغنى بودند، اكنون اگر ميل داريد از وى مسائل دينى بپرسيد، تا مطلب براى شما روشن گردد.

گفتند: بسيار پيشنهاد خوبى است، پس از اين با هم اتفاق كردند كه يحيى بن اكثم را وادار كنند مسأله‏اى از حضرت جواد بپرسد، مأمون هم به اين موضوع رضايت داد، قرار شد در يك روز معينى اين اجتماع حاصل شود، روز معهود كه فرا رسيد مأمون امر كرد تشك مخصوصى با دو متكا براى حضرت جواد گذاشتند و حضرت جواد عليه السّلام در حالى كه نه سالاز عمر شريفش گذشته بود وارد مجلس شد و در جاى خود نشست يحيى بن اكثم هم در مقابل آن حضرت قرار گرفت و مردم هم در جاهاى خود قرار گرفتند، و مأمون روى تشكى كنار حضرت جواد نشستند، يحيى روى خود را بطرف مأمون كرد و گفت: اذن ميدهى شروع در كلام بكنيم؟ مأمون گفت: از ابو جعفر اذن بگيريد، در اين هنگام يحيى روى خود را بطرف حضرت جواد كرد و گفت: قربانت گردم اذن ميدهى از شما سؤالى بكنم؟حضرت جواد عليه السّلام فرمود: بپرسيد، يحيى پرسيد در باره محرمى كه صيدى را بكشد چه ميگوئى؟

حضرت فرمود: صيد را در حرم كشته و يا در بيرون حرم؟ صياد عالم بوده يا جاهل؟ عمدا صيد را كشته و يا از روى خطا واقع گرديده؟ محرم عبد بوده و يا آزاد؟ بزرگ بوده و يا كوچك؟ دفعه اول بوده و يا مكرر اين عمل را انجام داده؟

صيد از پرندگان بوده و يا غير از آنها؟ از پرندگان كوچك بوده و يا بزرگ؟ اصرار داشته بر اين عمل و يا از كارش پشيمان بوده؟ شب صيد كرده است و يا روز؟ محرم به احرام حج بوده و يا عمره؟

در اين هنگام يحيى بن اكثم متحير شد و در چهره‏اش آثار شرم و خجلت ظاهر گرديد، و زبانش بند آمد و نتوانست چه بگويد و اهل مجلس همه از عجز و ناتوانى او مطلع شدند، مأمون گفت: حمد ميكنم خداوند را بر اين نعمتى كه به من ارزانى داشت و مرا در نظريه‏ام موفق فرمود، پس از اين به حضرت جواد گفت: اينك از طرف خود خطبه بخوان و من تو را از طرف خود پسنديدم، و دخترم ام الفضل را بتو تزويج كردم . حضرت جواد گفت: الحمد للَّه إقرارا بنعمته، و لا إله إلا اللَّه إخلاصا لوحدانيته، و صلى اللَّه على محمد سيد بريّته، و على الأصفياء من عترته، اما بعد، از فضل و احسان خداوند اين است كه بندگان خود را بوسيله حلال از حرام بى‏نياز كرده و فرموده: مردان بى‏زن را زن بدهيد، و براى بردگان و كنيزان شايسته خود زن و يا شوهر انتخاب كنيد، و اگر آنان فقير باشند خداوند از فضل و كرم خود آنان را بى‏نياز خواهد كرد، اينك محمد بن على بن موسى ام الفضل دختر عبد اللَّه مأمون را براى خود عقد مى‏بندد و به اندازه مهريه حضرت زهراء كه پانصد درهم است براى وى صداق معين ميكند، آيا به اين اندازه رضايت داريد و او را تزويج ميكنيد؟.

مأمون گفت: آرى به همين اندازه راضى هستم، و دخترم را به تو تزويج كردم اكنون قبول دارى؟ حضرت جواد فرمود: قبول كردم و راضى شدم.

در اين هنگام مأمون امر كرد مردم در مقام خود بنشينند، ريان گويد: پس از مدتى فريادهائى كه شبيه به فريادهاى ملاحان داشت بگوش ما رسيد، ناگهان متوجه شديم خدمت‏كاران يك كشتى مصنوعى را كه از نقره ساخته شده و ريسمان‏هائى از ابريشم بر آن بسته گرديده و روى يك گارى گذاشته بودند ميكشيدند، و درون آن را از مشك و عطريات پر كرده بودند.
مأمون امر كرد محاسن حاضرين را از آن عطريات معطر كردند، و بعد در منازل گردانيدند و همگان از وى استفاده نمودند، پس از اين سفره پهن كردند و مردم به خوردن غذا مشغول شدند، در اين هنگام جوائز زيادى از طرف مأمون به اشخاص هديه شد و هر كس به اندازه مقام خود از اين جوائز استفاده كرد.

هنگامى كه مردم متفرق شدند و جز عده‏اى از خواص كسى در منزل باقى نماند مأمون روى خود را به حضرت جواد عليه السّلام كرد و گفت: قربانت گردم اكنون تفصيل آن مسائل را بيان كنيد، حضرت جواد فرمود: آرى اكنون جواب آنها را بيان خواهم كرد، پس از اين حضرت مشروحا در اين مورد گفتگو كردند و اين مطالب در كتب مشهور است.

 مأمون گفت: بسيار خوب ما استفاده برديم، اينك شما هم مسأله‏اى از يحيى بپرسيد همان طور كه وى از شما پرسيد، حضرت فرمود: اى يحيى اينك جواب اين مسأله را بدهيد كه: مردى در اول روز بزنى نگاه كرد و اين زن بر وى حرام بود، هنگامى كه روز بالا آمد زن بر او حلال شد، و در هنگام ظهر بار ديگر بر وى حرام شد، و در وقت عصر حلال گرديد، بار ديگر در وقت غروب آفتاب حرام شد، و در آخر شب حلال گرديد، و در نصف شب بار ديگر حرام شد، و در هنگام طلوع فجر حلال گرديد اينك بيان كنيد چرا اين زن در اين اوقات حلال و يا حرام ميشد.

يحيى گفت: من علت اين را نميدانم اكنون بيان كنيد تا استفاده كنم، حضرت جواد عليه السّلام فرمود: اين زن در اول روز كنيزى بود كه نگاه كردن آن مرد بر وى حرام بود، هنگامى كه آفتاب بالا آمد او را از صاحبش خريد و بر او حلال شد، هنگام ظهر او را آزاد كرد و بر وى حرام شد، در وقت عصر بار ديگر او را عقد كرد بر او حلال شد، و در هنگام مغرب او را ظهار نمود بر وى حرام گرديد، و در وقت عشاء كفاره داد بر وى حلال شد، نصف شب او را طلاق گفت بر او حرام گرديد، و هنگام صبح رجوع كرد و حلال شد.

در اين هنگام مأمون روى خود را بطرف حاضرين كرد و گفت: واى بر شما اين خاندان در ميان مردم مخصوص بفضل هستند و صغر سن آنان را از كمال باز نميدارد، آيا نميدانيد حضرت رسول صلى اللَّه عليه و آله امير المؤمنين على بن ابى طالب عليه السّلام را دعوت به اسلام كرد در حالى كه ده سال از عمر او گذشته بود، و حضرت اسلام او را پذيرفت و حكم خداوند را در باره وى جارى كرد، و حال اينكه احدى را در اين سن و سال دعوت نميكرد، و از حسنين‏ در پنج سالگى بيعت گرفت و حال اينكه از كودكان بيعت نميگرفتند، اين خانواده با يك ديگر فرقى ندارند و سابقشان با لاحق در يك رديف هستند.

بعد از اين مردم برخاستند و از مجلس رفتند، روز ديگر مأمون و حضرت جواد نشستند، و فرماندهان و نگهبانان مملكت بنى عباس و رجال دربار مأمون همگان براى تهنيت و تبريك در كاخ مأمون حاضر شدند، در اين هنگام طبق‏هائى از نقره كه در آن بسته‏هائى از مشك و زعفران قرار داشت به مجلس آوردند و در درون اين بسته‏ها نيز كاغذهائى بود كه در آن حواله عطايا و جوائز را نوشته بودند، مأمون امر كرد طبق‏ها را روى مردم نثار كنند.

در اين هنگام هر كدام بسته خود را برميداشت و آن را باز ميكرد و از محل مخصوص جوائز خود را دريافت ميكرد، در بعضى از اين بسته‏ها اسامى ضياع و عقار و دهات و املاك را نوشته بودند، پس از اينكه بسته را باز مينمود حواله خود را برميداشت املاك مورد نظر را تصرف ميكرد و مردم از حضور مأمون ثروتمند بيرون شدند.
مأمون همواره به حضرت جواد عليه السّلام احترام ميكرد و از وى تكريم و تعظيم مى‏نمود و بر فرزندان و خاندانش ترجيح ميداد، پس از چندى حضرت جواد به اتفاق ام الفضل از بغداد بيرون شدند و بطرف مدينه حركت كردند، هنگامى كه به خيابان باب الكوفه رسيدند و مردم هم از آن جناب مشايعت ميكردند در وقت غروب آفتاب به منزل مسيب رسيد، و در آن جا فرود آمدند و داخل مسجد شدند.

در صحن مسجد درختى بود كه ميوه نميداد، حضرت جواد نزديك اين درخت رفتند و در كنار آن وضوء گرفتند، پس از اين بخواندن نماز مغرب پرداختند در ركعت اول پس از حمد إِذا جاءَ نَصْرُ اللَّهِ‏ را قرائت كردند، و در ركعت دوم هم‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ را خواندند و بعد از سلام نماز مقدارى نشستند و به ذكر خدا پرداختند، و بعد بلافاصله براى نافله برخاستند.
پس از اينكه چهار ركعت نافله مغرب را بجاى آوردند و تعقيب و سجده شكر را انجام دادند از مسجد بيرون شدند، هنگامى كه خواستند از نزديك درخت بگذرند مردم مشاهده كردند درخت ميوه دارد، از اين جريان سخت در تعجب افتادند و از ميوه آن خوردند و ميوه آن درخت بسيار شيرين بود و هسته هم نداشت، حضرت جواد عليه السّلام بطرف مدينه رفتند و در آنجا اقامت كردند تا آنگاه كه معتصم در اول سال دويست و بيست و پنج آن حضرت را به بغداد احضار كرد و در آن جا اقامت داشت تا اينكه در آخر ذى القعده همين سال از دنيا رفت و گفته شده است كه آن حضرت را مسموم كردند.

امام جواد سلام اللَّه عليه دو پسر و سه دختر از خود به جاى گذارد كه يكى از آنان حضرت هادى سلام اللَّه عليه است و دومى هم بنام موسى ميباشد و دختران آن جناب هم حكيمه، خديجه و ام كلثوم نام داشته‏اند، و بعضى هم گفته‏اند: كه وى دو دختر بنام فاطمه و امامه از خود باقى گذاشته است.

ترجمه إعلام الورى، ص : ۴۶۵- ۴۷۰

درباره‌ی صراط

cloobDonbalerLinkPadTwitterFacebookyahoo

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد